
سلامي دوباره خاطره اي است كه برايم بعد ۲۸ سال تكرار شد آخرين باري كه در زمستان وهواي برفي در حصار بودم مربوط به زمستان سال ۱۳۶۳ بود ومن سال سوم دبستان خاطرات روزهاي برفي هميشه در ذهنم بود ولي مجالي براي تجديد نبود كه اين فرصت را خداوند امسال به بنده حقير ارزاني داشت تا دوباره به ايام كودكي برگردم وچه زيبا بود ديدن آن همه زيبايي وچه سنگين بود دين جاي خالي خيلي از خاطره سازها وچه سوزناك بود بادسرد زمستاني كه ديگر بوي مادر بزرگم را با خود نداشت وچه شب سختي بر من گذشت بدون آغوش گرم مادر بزرگم وچقدر شكستم وقتي فهميدم در اين ۲۸ سال چه چيزايي را بدون اينكه بفهمم از دست داده ام ولي افسوس ........
كاش مي شد كه شبي بي پروا مي شدم همسفر خاطره ها
مي پريدم از زمين پر درد مي شدم همسفر اينشب سرد
مي سرودم شعر باراني را قصه تلخ جدايي ها را
قصه سرد فراموشي ها قصه قاصدك در بندي
كه دلش زمزمه باران را فصل روئيدن خود مي داند
دوباره مي سازمت وطن ..............................................
رسالتمان بران است تا بنويسيم از سرزمين آباء و اجداديمان ، پنجره اي باز كنيم به خانه پدري ، حلقه اي باشيم براي اتصال دلهاي عاشق اين سرزمين به همديگر ، صدايي باشيم براي همنوايي خاطرات دور ونزديك ، از حصار زيبا برايتان بوي مهربانيها را به ارمغان بياوريم ، يادي بكنيم از روزگار گذشته كه به رنگ خاكستري درآمده ،