مشق های که از نوشتنش نفرت داشتم
معلم هر روز درس که می داد می گفت شب یکبار از روی درس بنویسد، مشق شب را بايد شب نوشت اما براي كسي كه از كلاس بيرون مي آمد بايد يا گوسفندان را براي چرا بيرون مي برد و يا علف ها را خرد مي كرد ديگر شبي در كار نبود كه مشق شبي باشد.
اگر بعد از كلاس خدا بر ما منت مي گذاشت و برف و باراني مي فرستاد و بيرون بردن گوسفندان نبود و علف ها را هم پدر خرد كرده بود، با توپ پلاستيكي پاره تا هنگام غروب سرگرم مي شديم و شب كه مي شد يامان مي افتاد مشق داريم.
برق نداشتيم و بايد در نور چراغ گرد سوز مشق مي نوشتيم، سه طرف چراغ پر بود از پدر و مادر و برادر و خواهرهاي كه آمارشان آن روز از دستم خارج بود، خدا نگه شان بدارد و رفته ها را بيامرزد آن روز كم نبوديم ۵ نفر كه بعدها به هشت هم رسيديم هر چند هشت نمانديم.
خستگي بدن، بي رمقي جان را به دنبال دارد و براي كودكان خواب، لذت بخش ترين دوران عمر است. خواب خوش كودك خسته از بازي يا گوسفند چراني در زير نور چراغ گرد سوزي كه فقط به اندازه يك نفر در دورش برايت جا بود.
خواب كه مي آمد كمي نور و تنگي جا و گرمي خانه دست به دست هم مي داد تا با خودت بگويي فردا صبح زود از خواب بيدار مي شوم و مي نويسم و بعد نمي دانستي كي خوابت برد فقط وقتي بيدار مي شدي كه مادر از سر ناچاري لحاف رويت را كنار مي زد و داد مي زد مدرسه ات دير شد پاشو
وقتي پا مي شدم ۱۰ دقيقه هم وقت مدرسه گذشته بود و من مشق شب را ننوشته بودم. جرات نداشتم به مادر چيزي بگويم ناچار بيرون مي رفتم و زنگ اول را بيرون مدرسه پرسه مي زدم تا زنگ دوم كلاس بروم.
معلم مي گفت بايد پدر يا مادرت را بياوري تا سر كلاس راه بدهم هر دروغ ممكن غير ممكني را سر هم مي كردم تا قبول كند والدين ام خانه نيستند، سر كلاس كه مي نشستم جايم نيمكت دوم. همين كه معلم وارد كلاس مي شد قلبم از تپش از سر جايش در مي آمد.
معلم سر جايش مي نشست و بعد رو به من مي گفت مشقت را بياور خط بزنم !!
پا مي شدم و مي رفتم جلو معلم و هزار دروغ ديگر كه چرا ننوشتم و معلم هم قبول مي كرد اما مي گفت دستت را باز كن و به كف هر دست ۱۰ تا خط كش با همه زورش مي زد، خوردن ۲۰ خط كش بهتر از نوشتن مشق بود و ترجيح من هم البته همين بود.
يك روز همت كردم و مشق نوشتم معلم تشويقم كرد و بعد همان مشق را ۳ بار به معلم نشان دادم هر بار به روشي خط هاي معلم را پاك مي كردم تا اينكه بار چهارم فهميد گفت بيا بيرون. كنار نيمكت ايستاده بود كمي عقب تر رفت تا من بيرون بيايم بعد گفت برو بيرون داشتم بيرون مي رفتم كه ضربه آهني را بر كفل هايم حس كردم. پوتين سربازي كه نوكش آهن داشت پوشيده بود و اردنگي محكمي نصيبم كرده بود. از شدت ضربه نيم متري سمت تخته پرتاب شده و جلوي تخته، فرش زمين شدم.
دهانم ۲۰ سانتي باز شد و گريه آغاز گفت: حمال، خر و كره خر و پدر... گم شو برو بيرون. تا مشقت را ننوشتي كلاس نمي آيي
فردا صبح كه داشتم سر كلاس مي رفتم مشق شبم را ننوشته بودم، با خودم عهد كردم اگر معلم كتكم بزند از مدرسه فرار خواهم كرد. جلوي مدرسه كه رسيدم، بچه هاي كه زود رفته بودند گفتند پدر معلم ديروز مرده و مدرسه تعطيله
تنها زماني كه از مردن كسي اين قدر خوشحال شدم، گفتم : ..........................
مشق ها، شب ها، كلاس هاي فردا و خط زدن هاي معلم كابوس هميشگي دوران ابتدايي ام بود. روزي محبوب گفت كسي كه مشق شب نمي نويسد از نوشتن مشق زندگي هم عاجر است آخر مشق زندگي هم در شب نوشته مي شود.
رسالتمان بران است تا بنويسيم از سرزمين آباء و اجداديمان ، پنجره اي باز كنيم به خانه پدري ، حلقه اي باشيم براي اتصال دلهاي عاشق اين سرزمين به همديگر ، صدايي باشيم براي همنوايي خاطرات دور ونزديك ، از حصار زيبا برايتان بوي مهربانيها را به ارمغان بياوريم ، يادي بكنيم از روزگار گذشته كه به رنگ خاكستري درآمده ،