دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ - 7:56 - صابر یادگاری حصاری -
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

رسالتمان بران است تا بنويسيم از سرزمين آباء و اجداديمان ، پنجره اي باز كنيم به خانه پدري ، حلقه اي باشيم براي اتصال دلهاي عاشق اين سرزمين به همديگر ، صدايي باشيم براي همنوايي خاطرات دور ونزديك ، از حصار زيبا برايتان بوي مهربانيها را به ارمغان بياوريم ، يادي بكنيم از روزگار گذشته كه به رنگ خاكستري درآمده ،